جورج دانشجوی کارشناسی ارشد در علوم کامپیوتر، هر پروژه ای که  کار می کند، موفق نمی شود. او می گوید: “من تعجب می کنم، من نمی توانم پایان نامه ای کار کنم و فارغ التحصیل شوم. ” او در یکی از جلسات روان درمانی شرکت کرد و طی جلسات سعی شد دلیل عدم موفقیتش در این حرفه مورد بررسی قرار گیرد. بخصوص، بر کشمکش و مسئولیت های او در شرکت ساخت و ساز خانوادگی اش با تحصیل دررشته کامپیوتر تمرکز داشتیم. رفتارهای متناقض نشان دهنده ترس از دست دادن یک بخش مهم، در وجود او بود.  اجازه دهید چند مثال بزنم.

با وجود تلاش های لیدیا در کاهش وزن خود، او همچنان در معرض ابتلا به پرخوری است و چاق می شود. او پخت و پز را از مادرش آموخته است. به عنوان یک حالتی از عشق و توجه . هر زمان که لیدیا احساس اضطراب یا ناراحتی می کند، مادرش مواد غذایی را در اختیار او قرار می دهد. زمانی که مادر احساس افتخار و غرور از وجود لیدیا داشت، قدردانی اش را با پختن غذایی به او نشان می داد. در نتیجه، برای لیدیا، غذا خوردن مترادف با احساس توجه از سوی مادرش بود. پس غذای برای لیدیا پاد زهر قدرتمندی در مقابل استرس و اضطراب شد. بنابراین، مواد غذایی و شیرینی به او احساس آرامش می داد، و حذف آن مانند از دست دادن یک دلبستگی عاطفی ، به مادرش که بخش مهمی از خودش بود.

در مثالی مشابه، عشق ورزیدن مارجوری و ایده آل سازی او از پدر مرحومش. پدرش هنرمند و روشنفکر بود. مارجوری مشتاق بود که مانند او باشد. بنابراین، هنگامی که پدرش در یک تصادف کشته شد، مارجوری آسیب شدیدی دید. اگر چه مارجوری ادعا می کند که او می خواهد با همکارش ازدواج کند ، اما پس از مرگ پدرش، او قرار عشقی زیادی با مردانی داشت که دو برابر سنش بودند.در حالی که  مارجوری حرفه ای موفق و مستقل داشت، اما او پیوسته احساس می کرد که در کارش شکست خواهد خورد و پیوسته خود را نیازمند یک مراقب مسن تر از خود مانند پدرش می دانست. گویی وجود چنین کسی در زندگی اش به او احساس امنیت می داد. از آنجایی که پدر او از بین رفته بود، مارجوری معتقد بود  که او فقط می تواند در آغوش یک عشق بسیار مسن تر آرام گیرد. مارجوری اگر برای ازدواج با کسی همسن خودش آشنا می شد، او را بخشی از خود می دانست که قرار است او را برای همیشه از دست بدهد. “دختر کوچک بابا.”

بر گردیم به شرایط جورج، پدر او از استعداد پسرش در علوم و ریاضیات بسیار افتخار می کرد. اما در همان زمان که پدرش فکر می کرد او وارد کار ساخت و ساز خواهد شد، جورج در کارشناسی ارشد رشته علوم کامپیوتر مشغول به تحصیل شد. جورج همیشه احساس خیانت به پدرش را در ذهن داشت. اما جورج رشته کامپیوتر را دوست داشت و با شور به تحصیل در این رشته می پرداخت. با وجود علاقه جورج پیوسته احساس اضطراب و گناه می کرد. تحمل این افکار متضاد برای او سخت بود، و تا زمانی که این احساس متضاد را در ذهن نگه می دارد علی رغم موفقیت ها نمی توانست در رشته مورد علاقه اش فارغ التحصیل گردد.

وفاداری جورج به خانواده اش در تضاد با تمایل اش به رشته مورد علاقه اش است. او وارث پدرش در کار ساخت و ساز می شود یا یک دانشمند کامپیوتر، اما او قادر نیست هر دو کار را به طور همزمان انجام دهد. از نظر او این دو کار دو سر یک طنابند و انجام هر رد به طور همزمان امکان ندارد.پس جورج  دو انتخاب پیش روی دارد. جورج همچنان از برنامه های تحصیلات تکمیلی و فارغ التحصیلی اش دوری می کند و به پایان نمی رساند اما او فارغ التحصیلی اش را به معنای کنار گذاشتن خانواده می داند و از آن هراس دارد.

برای جورج هر دو، کار ساخت و ساز و رشته دانشگاهی اش به یک اندازه مهم است. در واقع، جورج  خود را در مرکز هر دو می بیند. بنابراین من و جورج در این روان درمانی می خواهیم این را درک کنیم. جورج با به تعویق انداختن پروژه تحقیقاتی، اجازه می دهد تا از گلاویز شدن با معضل غیر قابل حرفه خانوادگی دوری کند. در واقع او با به تعویق انداختن فارغ التحصیلی اش، می تواند بر روی تحقیقات دانشگاهی اش کار کند بدون اینکه حس خودش نسبت به کار خانوادگی اش به خطر بیافتد. ولی از آنجا که تنشی بین تعهدات جورج به خانواده اش و علاقه به رشته دانشگاهی اش در خارج از هشیاری اش وجود دارد، او قادر به رهایی و غلبه بر این بن بست نیست. با این حال، درباره هویت شخصی اش و حرفه  خانوادگی اش صحبت می کند ، و از احساسات درونی اش می گوید.اما جورج  فکر می کند که نمی تواند به طور همزمان یک دانشمند کامپیوتر موفق ، و مجری کار خانواده اش باشد. جالب توجه است، جورج  رها کردن دانشگاه و وارد شدن بر کار خانوادگی را در صحبت هایش ترجیح می دهد. بنابراین، پس از یک مبارزه طولانی با خود، جورج در نهایت تصمیم می گیرد که دانشگاه را رها سازد و به عنوان رئیس به کار ساخت و ساز خانوادگی بپردازد. جورج  بیان می کند که نباید نسنجیده میراث خانواده اش را کنار بگذارد. او از این پس به طور همزمان به رشته مورد علاقه خود و کار خانوادگی اش فکر می کند و این بار رشته کامپیوتر را همزمان کنار کار ساخت و ساز می بیند. سرانجام کشف می کند که او می تواند هر دو انتخاب را کنار هم داشته باشد.

.By Max Belkin,Ph.D

بدون نظر

جواب دادن